|
نمیدونم چرا اینجوری میشه ... این روزا هم میگزره ...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 16:30 توسط میلاد |
باز دلتنگی ... دلم برات تنگ شده ... این رو تقدیم میکنم بهت ... + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 16:51 توسط میلاد |
میگه ٬ یعنی نمیگه ٬ رو صندوق صدقات نوشته : صدقه هفتاد نوع بلا رو رفع میکنه ... پ.ن ۱ : شانس ماس ٬ هفتاد و یکمیش میخوره تو سرمون ... پ.ن ۲ : دلم واس اون صورت ماهت تنگیده .... پ.ن ۳ : و چه زود دیر میشه ... پ.ن ۴ : همون سه تا بالایی ها ... + نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 18:2 توسط میلاد |
سلام وقتی فهمیدم بهم شک داری ٬ خیلی ناراحت شدم ... ولی بعدش که گفتی ...... یه خورده از ناراحتیم کم شد ... وقتی میگم انجام دادم یا ندادم ٬ دروغی ندارم که بگم ! همین .
پرخاش که از هر دهنی تلخ چو زهر است چون از لب شیرین تو افتاد شکر شد
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 17:53 توسط میلاد |
ولی هنوز ، صدای رد پای من و نمیشنوی ... + نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 16:50 توسط میلاد |
خیلی خستم ... دیروز شونصد نفر رو باس میدیدم ... چن روزه خفن خوابم میاد ...
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 16:6 توسط میلاد |
چیزی ندارم واسه آپ کردن ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 12:32 توسط میلاد |
شهادت حضرت فاطمه (س) رو تسلیت میگم ... + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 17:1 توسط میلاد |
فکر میکردی پشت این نوشته ها کیه ؟ پشت اون حرفا .... چه توقعی داشتی از من ؟! + نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 15:52 توسط میلاد |
تو که آخر گره رو وا میکنی چرا هی امروز و فردا میکنی ؟ ------- خیلی بهم حال داد ... خیلی صفا داد ... خیلی امید داد ... ... ------ امروز تولدمان بود و هست و خواهد بود ! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 19:32 توسط میلاد |
از پنجشنبه ظهر که یه اتفاقی افتاد ٬ دارم افسوس میخورم ... فعلا هم که اومدم مشهد ٬ زیارت ... .... + نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 21:56 توسط میلاد |
سلام میگن این امکاناتی که شما دارید ٬ اگه ما داشتیم ... میگن امکانات ما بیشتر از قدیمی هاست ... ولی من بر عکس این رو میگم ... اتفاقا امکانات ما خیلی کمتره ... اون موقع فیلم و سی دی و ماهواره و ... نبود ... اون موقع این همه زرق و برق نبود ... اون موقع اعتیاد معتیاد نبود ... شاید امکانات مادی الان بیشتر و بهتر باشه ... ولی امکانات روحی و روانی پدر و مادرهای ما خیلی بیشتر از ما بود ...
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 20:12 توسط میلاد |
ماهی قرمز کوچولو ٬ زیادی زنده مونده ... چن وقتی از عید میگزره ... دیگه کسی نیست که آب تنگش رو عوض کنه .... حتی کسی هم پیدا نمیشه بهش غذا بده ... بود و نبودش مهم نیست ... آخه عید تموم شده !!! + نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 16:2 توسط میلاد |
میگن باید حقایق رو کشف کرد . میگم میرسم ... میتونم ... میگی حرف بزن ... + نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 9:54 توسط میلاد |
بهش گفتم هیچ چی نمیدونم ... نپرس ... خسته ام ... یه چن تا سوال اینگیلیسی پرسید ... ( هیچ کدوم رو جواب ندادم ! ) ... + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 20:6 توسط میلاد |
سلام نیگا کن ... همش روزمرگی های همیشه ... معلوم نیست منتظر چی هستیم ؟ منتظریم چه اتفاقی بیفته ؟ شب میخوابیم ٬ صبح پا میشیم ... همون کارای همیشگی ... هی میرن روزها و میرن ... ما هم میریم ... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 18:42 توسط میلاد |
نیگا کن ٬ حتی با یه سنگی که گوشه ی زمین افتاده ٬ میشه به عظمت خدا پی برد ... + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 22:20 توسط میلاد |
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 22:22 توسط میلاد |
هی روز ها همین جوری میگزره و میگزره ... و من هی سرمو مثله یه ... میندازم پایین و زندگی میکنم ! + نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 20:42 توسط میلاد |
نیگا کن ٬ امسال هم تموم شد ... رفت ... .... سال نو مبارک ! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 23:43 توسط میلاد |
دیگه رسیدیم به تهه دیگ ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 22:50 توسط میلاد |
تو بشنو این ساز مرا ... تو بگیر دست مرا ... بیا تا آخر دنیا ... تا آخرین لحظه ... + نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 20:33 توسط میلاد |
باز دیر شده بود ... بازم نتونستم خودم رو به موقع برسونم ...
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 22:43 توسط میلاد |
یعنی میشد که بد تر از این هم بشه ... انگاری باید رفت ... اینجا ٬ جا ما نیست ... دیگه حتی نفسی هم نمونده ! باز نمیخوام شروع کنم ... ... ما باید بریم تو سکوت خودمون جیغ و داد کنیم ! + نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 20:53 توسط میلاد |
وقتی به چشام نگاه می کرد ... برای چند لحظه همه چیز از ذهنم بیرون رفت ... ... ای کاش میشد همیشه به چشاش نیگا کرد . + نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 17:8 توسط میلاد |
فرهنگه ایرانی ٬ فرهنگه ایرانی ... کودوم فرهنگ ایرانی ... اون واسه قدیما بود ... یه لحظه از خونتون بیا بیرون ... به دور و برت یه نیگا بنداز ... حالا فرهنگ ایرانی رو دیدی ؟ + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 22:18 توسط میلاد |
حرفی نیست ... گله ای هم نیست ... هرچی میخوای بزن ! + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 14:44 توسط میلاد |
بازم ما باختیم ... و بازم ما بازنده بودیم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 16:56 توسط میلاد |
آتش از خشم پر از قهر تو میگفت : برو. جذبه ی چشم پر از مهر تو میگفت : بایست
ادامه مطلب + نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386 17:53 توسط میلاد |
این دلم گرفته ، نمیدونم چی کار کنم ؟ هی بهونه میگیره ! بهونه ی دوری ... بهونه ی تنهایی ... ای کاش میشد با این کلمه ها تموم احساسم رو بیان کنم ٬ ولی مثه اینکه ... + نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 18:20 توسط میلاد |
|