|
الهی هل یرجع العبد الآبق الی مولاه ، ام هل یجیره من سخطه احد سواه ، الهی ان کان الندم علی الذنب توبه فانی و عزتک من النادمین + نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388 23:15 توسط میلاد |
میدونی ... من الان فقط یه چی میدونم ، اونم اینه که هیچ چی نمیدونم ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 19:24 توسط میلاد |
ای که بستی راه زهرا در میان کوچه ها گردنت را میشکست آنجا اگر عباس بود پ.ن : یه چن روزی میرم بیابون ... نیستم چن روز ... شاید بعضی چیزا رو با خودم حل کنم . + نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388 0:15 توسط میلاد |
پاشو دیگه ... این همه گریه نکن ... + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 17:1 توسط میلاد |
ای کاش این روز هیچ وقت نمیرسید ... ـــــــــــــــــ این روزا همش خوابم ... هی میگیرم میخوابم ، تا حداقل یه بارش بیدار شم ببینم همه چی خواب بوده ... + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 18:20 توسط میلاد |
ما هم خدایی داریم ... + نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 15:57 توسط میلاد |
تا حالا شده یکی خیلی چیزا رو یهو ازتون بگیره ؟! ... ... آخه چرا من ؟ چرا باید اینطوری شه ؟ نگو تقصیر من بوده ... به خدا اصلا نمیتونم چیزی بنویسم ٬ هیچ کاری نمیتونم بکنم ... فقط میتونم ... -------------------------------------------------------------------- تو که آخر گره رو وا میکنی امام رضا چرا هی امروز و فردا میکنی امام رضا + نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 19:23 توسط میلاد |
نیگا کن تنهای تنها ... هیششش کی نیست ... دستام خالیه ... نیگاهم نکرد ... + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 23:43 توسط میلاد |
چشام درد میکنه ... مخم نمیکشه ... آخه چرا ؟ اوم ... بازم نگاه میکنم + نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388 16:14 توسط میلاد |
یادمه پست آخر این وبلاگو خیلی وقت پیش نوشتم ٬ هنوز تو اینجا ننوشتم . انقد باهاش حال میکنم که دوس ندارم کسی ببینتش ... + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 17:53 توسط میلاد |
میدونی ؟ هرچی فک کردم چیز نیومد که بنویسم ... گفتم یه چی بنویسم ٬ نگی که نیومد ... ــــــــــــــــــــــــــــــــ فعلا در هالیدی به سر می بریم D: + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 14:53 توسط میلاد |
دیدی ؟ دیدی اومدم ... من نیستم ... فکر و خیالته ... خودتی و خودت و خدات و ... عید غدیرم مبارک . .......... چن جمله ای بود واسه چن شخص ... چن وقت پیشا بود این وبلاگو زدم ... الان دو سال و اندی گذشته . این وبلاگ هم دو ساله شد مبارک . منم درس نمیخونم مبارک ... یه چن وقتیم نیستم ٬ میبینم که همتون بعده یه مدت بی خیال شدید ٬ اینجا سیریش مثه اینکه نداریم ... خوبه میرم ٬ اومدنم و نمیدونم ٬ نمیام ٬ شاید بیام ٬ اگه تو بیای ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 0:52 توسط میلاد |
یه روز میزارم میرم ... پشت میکنم به همه چی ... + نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387 16:31 توسط میلاد |
الهی ٬ لاتودبنی بالعقوبتک ... خدایا ٬ من و با مجازاتت ادب نکن ... + نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 18:25 توسط میلاد |
فردا تولد جیگمله ٬ عزیزمه ٬ ناناسمه انقده دوستش دارم ... تولدت مبارک مهگل جونم ....
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 23:21 توسط میلاد |
ما اومدیم ... ولی باز رفتیم ...
تو که آخر گره رو وا میکنی امام رضا چرا هی امروز و فردا میکنی امام رضا + نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 22:2 توسط میلاد |
ایم یه چندین چند روزی نیستم ... اوم ... میرم مسافرت ... همین دیگه ! + نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 19:33 توسط میلاد |
هیم ... + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 19:13 توسط میلاد |
اوم ... خیلی وقتای باحالیه ... شاد ٬ غمگین ... شاد ٬ غمگین ... نمیدونم چرا ایندفعه .... خیلی خفن شده ... قبلیا .... این ... دیگه دارم خل میشم ... + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 19:48 توسط میلاد |
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو تا تو به داد من رسی ٬ من به خدا رسیده ام ... + نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 0:3 توسط میلاد |
جدی تعطیل کنیم بریم بهتره ها ... آخه چیزی نمیاد تو ذهنم بنویسم اینجا ...
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 17:37 توسط میلاد |
سینم درد میکنه ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 19:31 توسط میلاد |
من دارم داغون میشم ... آروم ، آروم ... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 21:37 توسط میلاد |
و حال هاله ای از عشق تو مرا به خود گرفت ... گر بفهمی ! + نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 20:47 توسط میلاد |
نمیدونم چرا اینجوری میشه ... این روزا هم میگزره ...
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387 16:30 توسط میلاد |
باز دلتنگی ... دلم برات تنگ شده ... این رو تقدیم میکنم بهت ... + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 16:51 توسط میلاد |
میگه ٬ یعنی نمیگه ٬ رو صندوق صدقات نوشته : صدقه هفتاد نوع بلا رو رفع میکنه ... پ.ن ۱ : شانس ماس ٬ هفتاد و یکمیش میخوره تو سرمون ... پ.ن ۲ : دلم واس اون صورت ماهت تنگیده .... پ.ن ۳ : و چه زود دیر میشه ... پ.ن ۴ : همون سه تا بالایی ها ... + نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 18:2 توسط میلاد |
پرخاش که از هر دهنی تلخ چو زهر است چون از لب شیرین تو افتاد شکر شد
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 17:53 توسط میلاد |
ولی هنوز ، صدای رد پای من و نمیشنوی ... + نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 16:50 توسط میلاد |
خیلی خستم ... دیروز شونصد نفر رو باس میدیدم ... چن روزه خفن خوابم میاد ...
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387 16:6 توسط میلاد |
|